|
برگ سبز
|
||
|
شعرهای محسن عابدی جزی |
به جای نام تو یک نقطهچین گذاشتهام
برای بردن نامت کمین گذاشتهام
سِلاحِ حادثه پای فرار کردن بود
ببین! سلاحِ خودم را زمین گذاشتهام!
دعای داشتن توست، اتفاقی نیست
اگر که قافیه را "آمین" گذاشتهام
برای این که جمالت رصد شود از دور
به چشم آینهها، ذرهبین گذاشتهام
شده است قافیههایم تمام، خرده مگیر
چون آینه فکندند در پای خشت ما را
بیهوده سبز گشتیم٬ بیهوده٬ چون یکی بود
دستی که داس برداشت٬ دستی که کشت ما را
ما را چنین که راندند٬ هیهات برنگردیم!
حتی اگر بخوانند سوی بهشت ما را
روز ازل قلم هم بر نامرادی ما
از بس که پای بفشرد بی سر نوشت ما را
آئینه ایم و این نقش در ما بجز شما نیست
ای مردمان ببینید زیبا و زشت ما را
تو ای درخت آفتاب! که خورده ای ز نور آب جوانه می زند دوباره در بهارت آینه
تفاوتی شگرف شد پدید در نگاه او گذشت اگر چه بی تفاوت از کنارت آینه
خدا مگر پدید آورد ز خاکت آسمان خدا مگر بیافریند از غبارت آینه
نمی توان تو را در این سیاه شعر جای داد تو که شعورت آفتاب! تو که شعارت آینه!
همچون ترانه آمده ای بر زبان من
روزی از این قفس به سوی باغ می رویم
همت کن ای پرنده ی هم آشیان من
شبیه دشت که گل می کند ز باران ها
چنین که درس محبت دهی گمان نکنم
که جمعه بسته شود لحظه ای دبستان ها
اگر به خواهش آئینه ها جواب دهی
به لحظه ای پر یوسف شوند زندان ها
برای آمدنت ای سوار سبز قبا
چراغها همه سبزند در خیابان ها
به دوش نیزه سوارند همچنان شاید
هنوز در پی تکذیب توست قرآن ها
دوباره زخم تو سرباز کرده در جانم
دوباره پر شده اند از نمک نمکدان ها
سهل است دل ساده ی مان را بسپاریم سخت است دلی را که سپردیم بگیریم
این شوق نه امروز پدید آمده در ما ما منتظر مقدمت از روز غدیریم
اینک نه بهار و نه زمستان و نه پاییز فرقی نکند در نظر ما که کویریم
زین جمعه و آن جمعه شمردن جگرم سوخت این قسمت ما نیست نباید بپذیریم
پرواز٬ کنار تو اگر قسمت ما نیست ای کاش درون قفس خویش بمیریم!
چقدر سوختنت را قشنگ ساخته اند لهیب شعله دلت را٬ سپند چشمت را
چه رفت بر دل و بر چشم محتشم که چنین دمید در دل ترکیب بند٬ چشمت را
چقدر نیزه به این چشم٬ چشم دوخته اند خدا به دور کند از گزند٬ چشمت را
نگاه توست که مضمون سرای عاشقی است هنوز شاعرکان می خرند چشمت را
به چشم باز که روز غریبی ات دیدی ولی به شام غریبان٬ ببند چشمت را
روز مرگ تولد است و یا سالروز تولد مرگ است.
***
باد می غرد آری٬ اما برگ گویی از غرشش زبون نشود.
برگ همواره سرنگون مانده قصد دارد که سرنگون نشود.
***
باد با برگ٬ پنجه در پنجه است باد در ناتوانی است انگار
باد در گوش شاخه می پیچد صحبتی از تبانی است انگار
***
از سویی باد سرد و از سویی لرزش شاخه های بی دردی
برگ اما نمی شود تسلیم نه از آن لرزش و نه از سردی
***
باد در گوش خاک می پیچد تا کند برگ را گرفتارش
می پرد رنگ سبز از رخ برگ می شود زرد رنگ رخسارش
***
باد و خاک و درخت در یک سو از سر برگ٬ آب می گذرد
خش خشی می رسد به گوش زمین عابری با شتاب می گذرد.
چشمان خویش را فلک از ترس بسته بود کوفه٬ به خواب نیمه شب خود دچار بود.
آن شب پریده بود زچشمان کوفه خواب از بس که ناله های زمین غصه دار بود.
خورشید نیز حوصله روز را نداشت غمگین و دل شکسته٬ پس کوهسار بود.
آری! غروب زخمی خورشید کعبه بود آری خزان پرپر باغ بهار بود.
شب بود و تیغ های شهاب آخته٬ ولی خورشید کعبه سوی افق رهسپار بود.
عشق و صفا و مستی و اشک و غبار٬ آه انگار روز موعد پروردگار بود.
آری طلوع بود و هوای غروب داشت اسب ولایت علوی بی سوار بود.
"والعصر" بود و صوت "لفی خسر" می رسید یک مرد زان میانه فقط رستگار بود.
وقتی که سرخ گشت سر تیغ آن پلید پیراهنی سیاه٬ بر ذوالفقار بود.
با گونه های سرخ فلق می دمید صبح صبحی که از طلوع خودش شرمسار بود
برق شجاعتش پس تیغش نهفته بود شمس عدالت از افقش آشکار بود.
تنها به چاه باید از این درد گریه کرد این درد را که قاتل او روزه دار بود.
مرد همسایه باز در کوچه سرفه هایش شدید تر می شد
رنگ دستش سیاه تر اما رنگ مویش سفید تر می شد
***
چشم هایش به سوی من خندید خنده ای دردناک و بس جانکاه
چشم هایم به سوی او خیره آرزویم نگاه بود و نگاه
***
سخنی از خودش نگفت اما چشم هایش پرازحکایت بود
برخلاف هرآنچه می گفتند شیمیایی نبود آیت بود
***
گفتم: "از چیست سرفه های شدید" گفت:" با درد بی دوا ماندم"
گفتم:" این درد و آن دوا یعنی؟" خنده ای کرد و گفت:" جاماندم"
***
گفتم:"از جنگ گو و یارانت" گفت:" سرتا به پا حلاوت بود"
گفت:" جایی که رفته بودم من یک قدم راه تا شهادت بود"
***
روزی از روزها از آن کوچه روح پژواک سرفه کم کم رفت
زان سکوت مهیب فهمیدم یک قدم راه مانده را هم رفت
***
رفت و من عاقبت نفهمیدم معنی آسمانی صبرش
ونفهمیده ام هنوز چرا شیمیایی نوشته بر قبرش.
|
|